تبليغاتX
در انتظار موعود منتظر  لوگوی حمایت از میر حسین و اعتراض نسبت به جنایات  احمدی نژاد و حامیان او
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
مسافر فردا

 

 

صبح در ازدحام چشمانت کمتر از قطره ایست می دانم

در سرودی که نام تو جاریست آسمان را حقیر می خوانم

ای بلندای دست تو مارا , انتظار دعای می آئی

دل فدا کرده ایم قابل نیست , نذر دلهای عاشقت جانم

صبح در ازدحام چشمانت , یک تلاقی ز آب و آئینه است

شسته ام دل در این عطش اما , کی جلا می دهی به چشمانم

هر شب از آسمان فرو بارد کهکشانی ستاره اما من

در مسیر نگاه نرگسها چون سرشکی به دیده پنهانم

کی می آئی مسافر فردا , تا دهم جان و دل به شاباشت

تا که تفسیر تازه ای یابد , آیه های اصیل قرآنم

انتظاری تمام عمرم را , مثل تقویم کهنه بر گرداند

باز هم گر خدا دهد عمری , همچنان در ره تو می مانم

 

                                                   "  میثم دادخواه  "

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 1:29 | 
یا علی مددی

 

 

فرا رسیدن عید امامت و ولایت , عید سعید غدیر خم رو به همه دوستان تبریک میگم.

 

زمانه بر سر جنگ است یا علی مددی

کمک ز غیر تو ننگ است یا علی مددی

گشاد کار دو عالم به یک اشاره توست

به کار ما چه درنگ است , یا علی مددی

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 23:57 | 
خسته ام برگرد

 

 

از غروبی که زرد می ریزد روی این شیشه , خسته ام برگرد

پشت این لحظه های بارانی , رو به کوچه نشسته ام برگرد

در سکوت امتداد می دادم تا تو باران چشمهایم را

با قدمهای سبز خود امشب , از همین پل که بسته ام برگرد

بر خیال مجسمت امشب , در شبی از همیشه میسوزم

در زلال سیاه چشمانت ذوب شد چشم خسته ام برگرد

از تو گفتن سکوت شد یا بغض ؟ یا کدامین غزل ؟ ولی سوگند

مثل بغض همین غزل امشب در گلویم .... شکسته ام .... برگرد ....

 

                                                         "  جلیل سپید نام  "

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 23:20 | 
نمی دانم که آخر در کدام آدینه می آئی ؟

 

 

تمام روزها آدینه شد از ما شکیبائی .....

نمی دانم که آخر در کدام آدینه می آئی ؟

تمام شهر من هر روز دستی بر دعا دارند ؛

که از خلوت برون آئی نقاب از چهره بگشائی

بگو می آئی آری تا بشویم زنگ غم از دل

به یادت دلخوشم این روزها در اوج تنهائی

همیشه حس اینکه پیش مائی تازه میگردد !

و من هم زنده ام با این شکفتن های غوغائی

از آن روزی که رفتی چشمهایم بر افق مانده است

که شاید باز هم برگردی از آن سمت رویائی

پس از تو غنچه ها نشکفته پژمردند در اینجا

مرا یک عمر آزردند گلهای مقوائی
 

                                              "  داود نوروزی  "

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 22:43 | 
آخرين فريادرس

 

 

تنگ شد در اين قفس ما را نفس كي خواهي آمد ؟

يك نفس اي دوست باقي مانده؛ پس كي خواهي آمد ؟

چشم بر راه تو آخر چند بنشينيم گريان

بازگو اي آخرين فريادرس كي خواهي آمد ؟

حسرت يك لحظه بوي نرگسم از پاي تا سر

يك شبم در خواب خونين قفس كي خواهي آمد ؟

اي بهار باغهاي تشنه صبح و صنوبر

شعله ور بر خرمني از خار و خس كي خواهي آمد ؟

خيل مستان تو را باشد در اين يلداي سنگين

آرزوي كوچه هاي بي عسس كي خواهي آمد ؟

شهسوار من ! خدا را از بيابانهاي رويا

تندر آسا در طنين صد جرس كي خواهي آمد ؟

سهم خود از نان و نور عشق، خواهيم از تو و بس

"اي كسي كه نيستي چون هيچ كس " كي خواهي آمد ؟

 

                                   

                                           " بهمن صالحي "

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه یکم دی 1385 و ساعت 21:34 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar