| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
تا بهار برگردد
دعا کنیم دعا تا بهار برگردد به لحظه های پریشان قرار برگردد صدای طبل شقاوت به کوه می پیچد شبانه بی خطر از ره سوار برگردد بخوان به پاس شقایق پرنده ی آتش که مرد تیر و کمان از شکار برگردد مسافری که سفر را برای خود میخواست از ازدحام سکوت و غبار برگردد عبور بال چکاوک و طرح آبی ها غنیمتی است اگر آشکار برگردد تمام باغچه ها را ستاره میکاریم که فصل آبی دریا کنار برگردد پرنده پر زدنش را به بال پنهان کرد دعا کنیم دعا تا بهار برگردد
"عباس اوجی فرد - برازجان " |+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه بیست و هشتم مهر 1385 و ساعت 4:47 |
کی از مسیر کوچه ؛ قصد عبور داری ؟
ای آنکه در نگاهت ؛جمعی ز نور داری ! کی از مسیر کوچه ؛ قصد عبور داری ؟ چشم انتظار ماندم ؛تا در شبم بتابی ای آنکه در حجابت ؛دریای نور داری! من غرق در گناهم ؛ کی میکنی نگاهم ! بر عکس چشمهایم ؛چشمی صبور داری از پرده ها برون شد ؛سوز نهانی ما کوک است ساز دلها ؛کی میل"شور" داری ؟ در خواب دیده بودم ؛یك شب فروغ رویت کی در سرای چشمم ؛ قصد ظهور داری ؟
"سید عباس سجادی" |+| نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 4:42 |
سيد محمد حسين بهجت تبريزي - شهريار
علي اي هماي رحمت ؛ تو چه آيتي خدا را ! كه به ماسوا فكندي همه سايهء هما را دل اگر خداشناسي ؛ همه در رخ علي بين به علي شناختم من ؛ به خدا قسم ؛ خدا را مگر اي سحاب رحمت ؛ تو بباري ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را برو اي گداي مسكين در خانه علي زن كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را به جز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من چو اسير توست اكنون به اسيركن مدارا ؟ به جز از علي كه آرد پسري ابوالعجايب كه علم كند به عالم شهداي كربلا را ؟ چو به دوست عهد بندد ز ميان پاك بازان چو علي كه ميتواند كه به سر برد وفا را ؟ نه خدا توانمش خواند ؛ نه بشر توانمش گفت متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را ؟ به دو چشم خون فشانم ؛ هله اي نسيم رحمت كه زكوي او غباري به من آر توتيا را به اميد آنكه شايد برسد به خاك پايت چه پيامها سپردم ؛ همه سوز دل ؛ صبا را چو توئي قضاي گردان ؛ به دعاي مستمندان كه زجان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چو ناي هردم ؛ ز نواي شوق او دم ؟ كه لسان غيب خوش تر بنوازد اين نوا را " همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پيام آشنائي بنوازد آشنا را " ز نواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا ! |+| نوشته شده توسط سیاوش در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 5:6 |
خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی
سلام امشب فرصت شد یه سر بیام و جلدی برم که به کارهای امشب برسم . قدر این شبهای قدر رو بدونین شاید تا شب قدر بعدی فرصت نداشته باشیم.
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند بيخود از شعشعه پرتو ذاتم كردند باده از جام تجلي صفاتم دادند چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند بعد از اين روي من و آينه وصف جمال كه در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند اين همه شهد و شكر كز سخنم ميريزد اجر صبريست كزآن شاخ نباتم دادند همت حافظ و انفاس سحر خيزان بود |+| نوشته شده توسط سیاوش در جمعه بیست و یکم مهر 1385 و ساعت 1:21 |
مبادا که نیائی
کسی هست
در این شهر
هواخواه نگاهت
نشسته است
نگاهی
غریبانه به راهت
مبادا که نیائی ...........
" امیر حسین سیادتی " |+| نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 5:1 |
مسافر سر چشمه های روشن عشق
الا به جاده خورشید تک سوار بیا تو رابه حرمت چشمان انتظار بیا تو ای مسافر سر چشمه های روشن عشق نشسته بر دل ایینه ها غبار؛ بیا غریب میشود ای دوست عاشقی بی تو به کوی غربت یاران بی قرار بیا بیا و دست دعا را پر از اجابت کن هزار چله نشستیم ای بهار بیا زبانه میکشد آتش به سینه دور از تو به غمگساری دلهای داغدار بیا " اسماعیل فرزانه " |+| نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 22:25 |
حلول ماه مبارک رمضان ماه میهمانی خدا بر همگان مبارک باد.
باز هم آغاز ماه میهمانی خدا رو به همه دوستان تبریک میگم. خدا رو سپاس میگم که به ما این فرصت رو داد تا یه ماه رمضون دیگه هم خودمون رو آزمایش کنیم.
و اما بعد ......
شعر زیر اونطور که من تو دفترم یادداشت کردم از آقای هادی محمد زاده هست . هر کجا هست خدا نگهدارش باشه
وقتی بیائی نسل توفان در رکابت
جنگل به جنگل این سواران در رکابت
ای فرصت فردای توفان مقابل
توسن ترین آتش رکابان در رکابت
وقتی بیائی روی بال اسب خورشید
مردان تندر یکه تازان در رکابت
ای ابتدای هرچه طغیان! چشمه ها هم
با جوشش صد رود طغیان در رکابت
وقتی بیائی آسمان نوشان خاکی
آتش نفس بی مرگ مردان در رکابت
ما قامت سبز تو را از دور دیدیم
و هرچه موج و هرچه توفان در رکابت
|+| نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه سوم مهر 1385 و ساعت 22:11 |
|
درباره وبلاگ
![]() ..... بسمه تبارک و تعالی .....
سلام دوستان , این وبلاگ جائیه برای گردآوری اشعار و نوشته ها درباره انتظار ,منتظر ,موعود و ... این اشعار و نوشته ها رو طی سالهای گذشته از مجلات, روزنامه ها, دفاتر دوستان و ... جمع کردم . اگر اسم شاعر یا گوینده متنی رو نداشتم با اسم ناشناس میذارم . انشا الله که راضی باشند. اگر هم کسی ناراضی بود خبر بده تا نوشته اش رو از وبلاگ بردارم. خوشحال میشم اگر دوستانی که شعر یا نوشته ای دارن به ایمیل من بفرستن تا در وبلاگ استفاده بشه. البته من به خاطر شیرازی بودن یه کم تو انتخاب شعر سختگیرم . نگین نگفتیا ! بحول الله و قوته , این وبلاگ تا جمعه موعود هر جمعه به روز خواهد شد. یا حق منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
شهریور 1388مرداد 1388 خرداد 1388 دی 1387 آذر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پيوندها
امام عشقعبدالمهدی ساده بگویم کاکو شیرازی خرابات نشین ساحل افتاده اسلام در اروپا تازه های ادبی جائی در آسمان ترانه های عاشقانه خادمه اهل البيت-ع همنشين با پروانه ها كنيزان حضرت زهرا-س خط خطی های دلتنگی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |